همی دیدم جمع دوستان مست اندر بوستان

یاران دست در دست می سرودند ترانه ای

هوش می برد رخ یارم و گل می شکفت

از پس رخ دلدارم همی پرسیدم از دوست

که ای یار گرمابه و هم پیاله مغ خرابات میخانه

شنیدی که پایان شب سیه سپید است و تا سحر

نمانده دمی و جمع ما می شود هوشیار باز ای راوی

گفت ای مست هوشیار همانطور کز عشق دوران

آب حیوان شود زمزم و ساقی شود روح الباقی

روز از نو و روزی از نو دوباره شمع و یار و پروانه

در جمع مستان دستان یار پر از انگبین و شوکران

چرا که جایی باشد عشق شوکران از پی اش همی آید

یا نیش و نوش از بهر همند و عشق و شوکران از آن همند

همی نیوشیدم از در گه راز جامه در دست در آغوش ساقی باز

با نوای باقی ای مست هوشیار شوی تو بیدار در پایان سیاهی

در اول راهی که ندارد پایانی و شود مانند ازل شروع تنها با قدمی

که تو آن را برداشته ای و زندگی درسی است که تو آن را استادی

عشق یار و دیدار دلدار نیارزد به دم مستی اندر جمع هوشیاران

وقتی که جمع کوران عصا سوار شوند بیدار و پویای راه پیاده در راه

هوشیاری و بیداری در میدانی که سوارش تو باشی و دلدارش تو

آری آری زندگی زیباست تنها آتشگهی است دیرینه پابرجا

که گر بیفروزیش شعله اش از هر کران پیداست و سپیدی اش رهنما

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست نه از آب حیوان و عصا

Tagged with:

Welcome to WordPress. This is your first post. Edit or delete it, then start writing!